تبليغاتX
کافه گودو
بالاخره میای گودو

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد

كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

بگوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش

كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع

بحكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد

چه جاي صحبت نامحرم است مجلس

انس

سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد

 

خداحافظ>>>>>همين حالا<<<<<

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محمد | 

هیچ میدونی چه قدر صبر کردیم تا بیای؟

ماه به ماه گفتیم نگرانی نداره که امسالم میبینیمش

نگفتی یه وقت با خودم بگم شاید:.......

آخه میدونی چیه!!یه سال خواسته و نا خواسته هی گناه کردم

دیگه دیدم دارم گیر می افتم گفتم برام یه راه میمونه........................

روزه و رمضان و(شب قدر)

حالا وقتشه...

همه درهای جهنم رو هم بسته...

تا حالا مثل یه آدم درمونده به کسی التماس کردی؟

اینجا دیگه شوخی بردار نیست...

بخوای نخوای باید بگی غلط کردم...

حالا بلند بلند بگو::::::::

                                 الهی العفو

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط محمد | 

چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند پرخون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بر باید

چو کشتی ام در اندازد میان غلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

چو این تبدیل ها آمد

نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شاه

 که چون غرق است در بی چون

چه دانم های بسیار است ولیکن من نمیدانم

که خوردم از دهان بندی  در آن دریا کفی افیون

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط محمد | 

آلاارهب الموت اذاالموت زقا

حتی اواری فری المصالیت لقا

نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا

انی انا العباس اغدو بالسقا

..................................................................................

هروقت میگن عباس میگم ایوالله

اما نمیدونم چی تو اسمت گذاشتن

که از روز ولادت تا الان با هر بار به زبان آوردنش

 لرزه به تنم می افته

عیبی نداره تو اربابی و من غلام

اینیم که به گردنم انداختن

از پدرم به ارث رسیده

آخه میگن اونم غلام تو بوده

غلامه عباس

...............................................................................

من غلام ادب و هیبت و مردانگیت

کاش روزی نظری باز به من باز کنی

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط محمد | 

گفتی اگر چاره نسازی دیدنت

دیده بی منت کنم تقدیم باور های تو

قلب سهل است تا به پای تو ریزد این جسم

عقل من گیر که این جرم نخواهد این جسم

نوبت ندمت و عذر و طلب مغفرت است

سببش بندگی حضرت درویشان است

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط محمد | 

اینم رسم زمونست یه وقت به خودت میایی میبینی باز يكي از هدفت دورت كرد.

باز يكي مثل اختاپوس  خودشو انداخت تو زندگيت.زود باش به خودت بيا.هدفت.فقط هدفت مهمه.بكن اين دندونه فاسد رو.

بيا حالا ديدي چه اشتباهی کردی که به حرف دلت گوش کردي.

روی بنماو وجود خودم از یاد ببر      خرمن سوختگان را همه گو باد ببر‌‌.

‌جان من بيا جلو...دارن دوباره مسوزوننم.

وسلام...................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط محمد | 

گفتا که من ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم بخز تو رنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی کاشفته مینمایی

کفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری از سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی مارا چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا که گر بدانی گه روز هم بر آید

گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده تر بر آید 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط محمد | 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخورتا نکنی نا شادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

عاشق از جور تو حاشاکه بگردانی روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط محمد | 

دوش می آمدورخساری بر افروخته بود

تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

سلام:

اول از همه چیز سال نو رو تبریک میگم"

دلیل های زیادی واسه آپ نکردنم دارد که بماند........

کاش میشد دل ما خانه عشاق نبود

کاش میشد در این خانه دلی سوخته بود

تو که از مهرو وفا دم زده ای در همه حال

کاش یک دم دل توبر دل ما دوخته بود

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارت گه رندان سحر سوخته بود

یار مفروش به دنیاکه کسی سود نکرد

آنکه یوسف به زن ناسره بفروخته بود

این رسم عاشقی نیست که پیش گرفتی...

داری عاشق کشی میکنی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط محمد | 

عبورت شیشه ای بشکسته در دست

چکد خون قطره قطره از سر دست

نوازش میکند این خون بی دست

به روی خاک های دشت سر مست

برد این حال خمر این خون بیدست

چو گل های شقایق رخت بر بست

دگر صحرا شقایق را نبیند

چرا چون میچکد این خون ه بد مست

دگر جانی به دستانم نمانده

همین است زندگی

این است این است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گودو کاراکتر یک تئاتر است که افرادی او را ناجی خود میدانند اما...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
رفقای قدیم،همراهان امروز
فرهنگ پیکس
فنچستون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

کدهای خفن جاوا اسکریپت

 

Free Hit Counter